هم سلولی...
پرنده . شب را به امید نور تا صبح پلک نزد . فلق را سینه شکافت . خورشید که طلوع کرد . به امید حرارت دستانش . اغوش باز کرد . امااااااااااا . اخم خورشید برشی بود بر تمام انچه بافته بود . . و به امید صبح فردا باز انتظار کشید/
نظرات شما عزیزان:
❥.FAR.❤.HAN.❥ + جمعه 18 بهمن 1392
/ 19:39 /